... وضعیت یاهو
... بایگانی
نویسندگان
فرهاد ۰۷۴۲ (34)
آیناز (4)
موضوعات
عاشقانه (38)
آرشیو
تیر 1385 (1)
خرداد 1385 (1)
دی 1384 (1)
آذر 1384 (4)
آبان 1384 (12)
مهر 1384 (9)
شهریور 1384 (1)
مرداد 1384 (9)
صفحات
... لینكستان
... لینكدونی
سایت سازمان سنجش (-)
یک سایت باحال (-)
وبلاگ سید ایمان (-)
دخترم رژینا (-)
شهادت حضرت زهرا س (-)
این الطالب بدم المقتول بکربلا (-)
سایت امام علی ع (-)
سایت بارسا (-)
عاشورا (-)
سربازان جمعه (-)
انا مجنون الحسین ع (-)
سایت دانشگاه پیام نور (-)
سایت دانشگاه آزاد واحد(گچساران) (-)
سایت باشگاه هامبورگ (-)
سایت برره (-)
مهاجر شیراز (-)
وبلاگ حسین (-)
گورستان دل (-)
عشق گچساران (-)
آرشیو لینكدونی
... آمار وبلاگ
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
© من بارها نوشیده ام تک بیت چشمان تورا

آبی تر از انم که بیرنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من آمده بودم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم

آنكه چشمان تو را این همه زیبا میكرد
كاش از روز ازل فكر دل ما میكرد
یا نمی داد به تو این همه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شكیبا میكرد.



مهربانم لطفاً اینجا منشین
بر ساحل زخمی دل ما منشین
تو طاقت موج نداری جانم
لطفی كن و روبروی دریا منشین
شاید آنروز كه نقاش خیال
روی پیشانی ما
نقش كابوس زمان را می ریخت
رنگ مهتاب نبود
رنگ شب بود و سكوت
كه گره های ترك خورده ی عشق
روی تابوت زمان نقش شدند
نتوانستم من باز كنم
چون مرا در قفس دیگری از عشق بیانداخت به دام
و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدی
رنگ تقصیر نداشت
دست خلاق هنرمند جهان
قصه ی ما را با هم
روی یك بوم كشید




نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر 1385 و ساعت 01:07 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ
©
تقدیم به پرستوی سرزمین های جنوب او که یکروز از حوالی دلم تا شرقی ترین سمت عشق پرگشود:
....و به تو تقدیم می کنم که دلم را با حضور آسمانیت بازترین پنجره ی رو به خدا کرده ای

وقتی سقف زندگی انقدر پایین بیاید كه تو ناگزیر به زیستن در انجنا باشی مرگ زیباترین پله صعود است
.
نوشته شده در شنبه 13 خرداد 1385 و ساعت 09:06 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ
© تقدیم به n
نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1384 و ساعت 08:01 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ
© سلام تقدیم به ..........

چشم در این کلبه ویرانه بگردان..................شاید اثری از من دیوانه بیابی

چکیدم.
چکیدم به زمان خوردم،
هزار تکه شدم،
هزار بار کوچکتر از قبل،
از قطره.
روی سطحی کشدار
ساعــتم ایستاد،
قـلــــــــــــــــــــــــبم را نمیدانم.

عزیزانم درود و صد سلام ممنونم که با حضور سبزتان به کلبه ی محقرم صفا میدهید

در دل من کسی است
که تا درخشش آخرین ستاره
تا پژمردن آخرین گل
و فرو افتادن آخرین برگ
دوستش دارم...

نوشته بود:
نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1384 و ساعت 03:12 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
© بالاخره یه روز این دلتنگیها نابود میشه و از یاد میره

زندگی گفت:
که آخر چه بود حاصل من؟
عشق فرمود:
تا چه بگوید این دل من؟
عقل نالید:
کجا حل شود این مشکل من؟
مرگ خندید:
در این خانه ویرانه من.


رویـــــــــــش
من از تبار وحشی کوه ها،
از عرفان زمزمه های چشمه،
من از التماس نقره ای سپیدارم.
معشوق را در میان شالیزارها بو می کشم،
کودکی می آید،
پاورچین،پاورچین، از کنار طراوت کاهگلی ام
می گذرد،
و مستانه در میان شاخه های بلوغ میخندد.
انتطار شکوفه،
در گوش بوته بامداد می پیچد.
و من از مشرقِ بودن،طلوع می کنم.

اما من میگویم
یادت می آید زیر آن سپیدار بلند گفتی :
چشمانت سایه سار تنهایی من است؟!!!
من هنوز...
زیر آن سپیدار نقش چشمانت را ترسیم می كنم

او هم اینجا تنهاست آزادی در سرزمین عادت،
من از کنار آزادی گذشتم،من سکوت را شکستم،
من حرمت تاریکی را نفهمیدم،
من آسمان ندیدم،
من رویش جوانه ندیدم،
من طلوع ندیدم،
من جوانم،اما جوانی ندیدم.
یک روز از من خواهی پرسید که:
کدام را بیشتر دوست داری(تو، یا زندگی خودم)
و من جواب خواهم داد:
زندگـیــــــــــــــــــــــــم.............
و تو مرا ترک می کنی
بون اینکه بدانی، تویی زندگی من
و من هــــــــــــم......
قایقی خواهم ساخت، I shall build a boat
خواهم انداخت به آب. I shall cast it in the water
دور خواهم شد از این خاك غریب I shall sail away from this strange earth
كه در آن هیچكسی نیست كه در بیشه عشق Where no one awaken the
قهرمانان را بیدار كند. heroes in the wood of love

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 و ساعت 08:05 ق.ظ
© غصه نخور
هی نشین غصه نخور رفته که رفته..اگه دوست داشت نمی رفت اونکه رفته..بی خیالش مگه چند سال تو جوونی..بی خیالش مگه چند سال تو می مونی..بی خیالش اینا رسمه روزگاره..همشون کاره خداس حکمتی داره..![]()

من یقین دارمكه تو همزاد منی!
و تو را در همه جا میبینم
باورم هست كه هر لحظه تو در یاد منی!
منن یقین می دانم كه مرا می بینی
و سرا پای وجود تو مرامی خواند
و در این محض سكوت،تو سرا پا فریاد!
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در چهارشنبه 21 تیر 1385 و ساعت 02:07 ق.ظ
© ایدی من

ولی تا دلم با
پرید
به اتش کشیدند بال مرا
عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست.
عشق آنست که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچ وقت نداند که چرا خیس نشد..........
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1384 و ساعت 11:11 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 10 آذر 1384 و ساعت 02:12 ق.ظ
© باران
وای باران
باران ! شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من آما
چه کسی نقش ترا خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران!
پر مرغان نگاهم را شست..

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی
کاش میتونستیم از محبت هایی که خودمون هم خوب میدونیم سرابه دل بکنیم
کاش به سراب دل نمی بستیم
کاش اینقذر تنها نبودیم
کاش ساحلی بود که در آن آرام میگرفتیم
کاش از عشق های یک طرفه بیزاری و دوری میجستیم
کاش عشق واقعی برای ما وجود داشت
کاش مجبور نبودم عاشق خیالی بسازم
کاش همه چیز های خوب وجود داشت :
مثل عشق واقعی-مثل آرامش واقعی نه یک دوستی شبیه قرص مسکن-
مثل کسی که به آدم نیاز داشته باشهو فقط اونو نه کسه دیگه ای رو دوست داشته باشه
مثل یک عشق عاقلانه نه از روی حماقت یا تنهایی
-مثل آرامش ابدی
مثل خنده از ته دل
خندهای که من مدت هاست آن را از یاد برده ام

فریادی
ودیگرهیچ
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پابرسر یاس بتواندنهاد..........................
نوشته شده در جمعه 27 آبان 1384 و ساعت 10:11 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 10 آذر 1384 و ساعت 02:12 ق.ظ
© دارم از تو می نویسم................

عاشقی
یه دل دریایی می خواد تا همه خطاهای معشوقت رو توش غرق كنی.
عاشقی
یه دنیا محبت می خواد كه باید روز به روز اونو گسترده تر كنی.
عاشقی
یه قلب می خواد كه تو هر ضربانش یه بار اسم معشوقت رو بشنوی.

عاشقی
یه چشم می خواد برای خوندن خط به خط كتاب دل معشوق.
عاشقی
پایی می خواد برای دویدن به هر كجایی كه معشوق هست .
عاشقی
صدایی می خواد برای خوندن از عشق ، هر چقدر كه بد باشه .

عاشقی
صداقتی می خواد برای گفتن جمله مقدس دوستت دارم .
عاشقی
از خود گذشتگی می خواد برای به آرامش رسیدن معشوق .
عاشقی
صبر می خواد برای تحمل روزهای سخت دوری از معشوق .
حالا گرفتی که عاشقی چی چی میخواد؟؟؟
شاد باشی و رها.
نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1384 و ساعت 01:11 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در سه شنبه 20 تیر 1385 و ساعت 01:07 ق.ظ
© كودكی ها...من
دل ساده ات را بر می داری
بر می گردی به دنبال قافله
لابه لای قصه های همه
به دنبال کوچه های کودکی ات
گم می شوی در رایانه
سرگردان و ...سرگردان
آنقدر در کودکی های شنل قرمزی ات می مانی
که فقط«سندبادها»برایت چت می زنند.
فراموش نکن!
چرا که فراموش شدگان هیچگاه فراموش کننده گان خود را فراموش نمی کنند.
نوشته شده در سه شنبه 17 آبان 1384 و ساعت 10:11 ق.ظ توسط : آیناز
ویرایش شده در یکشنبه 6 آذر 1384 و ساعت 09:11 ق.ظ
© زادگاهم...من
فروغ میگه:
در اضطراب دستهای پر
آرامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانه ها زیباست...
و من باید به تمام نداشته هام دلخوش باشم وقتی که دست دوست بر شانه ام جون خنجر ی نقش می زند.
در اولین زیارت از زادگاهم
گناه شرمسار مادرم را
از دیوارها میکنم
و آنجا که نبضم کوبیدن آغازید سرودی اینگونه آغاز می کنم:
من تماشاگر کت بسته ی زمان خویشم.
در دستهای روشنم
شهوت گره شدن و کوبیدن نیست
عربده نمی کشم
وافتخار کشتن آدمها را ندارم
که بر سفره ی قانون برتری انسانهای نر
پروار نشده ام
من مرد نیستم
من مرد نیستم...
نالیدن من نه از درد.از بیم زوال درد است
او که از زخم دوست بنالد
در مهر دوست نامردست
پرنده سرما زده بر من فرود آی!
دانه ی گندمی که در راهم گم کردی
در قلبم خوشه کرد.

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 12:11 ب.ظ توسط : آیناز
ویرایش شده در دوشنبه 16 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ
© هدیه
سلام...
با چشمایی که خدا یه روزی یه جایی جا گذلشت و اون دستایی که باباییم بهم هدیه داده اول از همه میگم سلام بابا لنگ دراز من...
(سی)

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 08:11 ق.ظ توسط : آیناز
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ
©
dovomin kasi ro ke miyay dost dashte bashi va az tajrobehaye ghabli estefade koni deleto bad tar mishkane va mizare mire ... badesh dige hich chi barat mohem nist.va az in be bad mishi on adami ke hich vaght nabodi.dige doset daram vasat rangi nadare......va age ye adame khob bahat dost beshe,to delesho mishkani ke entegahem khodeto begiri,va on mire ba yeki dige... in toriye ke dele hameye adamaye jahan mishkane

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 06:01 ق.ظ
© درود بر ع ش ق
درود بر عشق
آنگاه که نام تو را برای اولین بار بر زبانم جاری کردم هیچ نمی فهمیدم
اکنون نیز هیچ نمی فهمم اما
صدایت میکنم چون مرا میخوانی
چون جایی درون قلبم آشیانه داری
چون جزئی از وجود منی
و امروز پس از ماه ها فهمیدم که چقدر از تو فاصله داشتم .
پس این چیست درون قلبم ؟ !!
که میداند؟

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ توسط : آیناز
ویرایش شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ
© اخرین برگ
![]()
من آخرین برگم ، در حلقه شن باد!
میراث خاكستر ، از جنگل فریاد ؛
من آخرین نامم ، بر دفتر دریا !
محكوم به بیداری ، در این شب یلدا !
دلدار دل مرده ، تكرار عصیانم !
در مسلخ شیطان آواز انسانم !
ای بهترین فصل ، این خواب آشفته !
اسم تو معنای رویای ناگفته !
در بند تاریكی پایبند پروازم !
ای بهترین پایان از نو بیاغازم !
آمیزه نور پروانه ؤ ایثار !
من را ببر از شب ببر تا لحظه دیدار !
بیتاب رقصیدن ، بر بام اندوهم !
آرامش طوفان ، تنهایی كوهم !
تحقیر پاییزم ، معنای روییدن !
تو عطر آرمش ، من میل بوییدن !
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
شاد باشین


برای ابراز عشق
اندازه ی نداشتم
اگر كردم جسارت
من چاره ی نداشتم
نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1384 و ساعت 06:11 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ
© تقدیم به بچه های تیم سینا به امید قهرمانی
نمیدونم باید از کجا شروع کنم ؛
دلم می خواست یه نقطه ی شروعی توی صفحه ی شطرنج این ثانیه ها بود و من مهره ی سکوت رو حرکت می دادم اما هر چه هست فقط خونه های سیاهه !!
فقط می گم ...
راز عاشقی تنها یه عشق تو زندگیش داره که اونم خیلی دوست داره
اگه واقعا اونم بخواد منتظر خوندن نظر خوشگلش هستم
راز عاشقی...

همه ی هستی من آیه ی تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحر گاه شگفتن ها و رستن ها ی ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا فریاد می کشم ؛ آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
....

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من
که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من
عزیزم ........
عزیزم ........
به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
برای زیستن اینک تویی بهانه من
عزیزم .......
عزیزم .......

بهتر است غرورتان را به خاطر كسی كه دوستش دارید از دست بدهید تا این كه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید

از هفت روز هفته شش روزش را به تو میدهم
و یک روزش را نگاه میدارم تا انتظارت را بکشم.......
آنقدر با اتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای ارام جان یا ساختم یا سوختم
گفتم چگونه می کشی و زنده می کنی ...
از یک نگاه کشت و نگاه دگر نکرد
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
خسته ام از عشق هم خسته
در غروب ساحل...
فقط عکس تو در میان اشکم بود

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ
© **تقدیم به ..**
خوشبختی
می شود سر راه
به هر درختی که رسیدیم
لبخندی هدیه کنیم
می توان برداشت مترسک ها را
از مزرعه دل هامان
دیر نشده هنوز
می توان جاری کرد احساس را
لای انگشتان بهار
می توان سنگ را هم دوست داشت
و به زیبا بودن شاخه علفی شهادت داد
بیائید بخوانیم با یکدیگر
سرود مهربانی را
برای گل های حیات
خوشبختی ها مان شاید
پشت لبخند گلدانی پنهان است....



کاش می توانستم مثل کودکیم اشک بریزم
و بهانه بگیرم .
کاش می توانستم در دامن شوق شیطنت کنم
و کسی سرزنشم نکند .
اما حالا آنقدر بزرگ شده ام که حتی در خودم
جا نمیگیرم .
کاش می توانستم سکوت را بشکنم
و احساسم را در زلال آب
حل کنم .
ای کاش کلمات یاریم میکردند .
اما افسوس ...

دلهای پاک هیچ گاه راحتی و خوشی ندارند.زیرا خوشی و راحتی خود را در راه اعتلا و ترقی دیگران فدا کرده اند
اگر بتوانم مانع شکستن حتی یک دل شوم،آنوقت زندگیم به بیهودگی سپری نشده است.
میتوان با یک گلیم کهنه هم
روز را شب کرد و شب را روز کرد
می توان با هیچ ساخت
می توان صد بار هم
با لبی خندانتر از یک شاخه گل
مهربانی را، خدا را، عشق را تفسیر کرد
می توان بی رنگ بود
همچو آب چشمه ای پاک و روان
می توان در فکر باغ و دشت بود
عاشق گل دشت بود
می توان در دفتر فردا نوشت
خوبی از هر چیز دیگری بهتر است

مادربزرگ
گم كرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

نوشته شده در شنبه 7 آبان 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 07:01 ق.ظ
© سکوت آیینه
خداوندا !
قدرتی ده که هیچگاه دوست داشتن را به عشق نیالایم
و رحمتی کن که آتش سوزان عشق را با سردی و یکنواختی
دوست داشتن خاموش نشود.


این شعر هم از دوست خوبم م حضرتی نژاد


کاش می دانست که ...
هنوز هم دلم با کسی نیست
هنوز هم همان تنها ترینم...


ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو دائما بر در دل حاضر است
روزن دل برگشا حاضر و هشیار باش
نوشته شده در جمعه 6 آبان 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 7 آبان 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ
© تقدیم به .......
یه عاشق هیچ وقت از غم جدایی نمی هراسه
چرا .............
چون اگه معشوقه ، معشوقه باشه ساز جدایی نمیزنه
----------------------------------------
یك صد گل سرخ و یك گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
کاش می شد خالی از تشویش شد
برگ سبز تحفه درویش شد
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می امد کنارش می نشست
کاش من هم یک قناری می شدم
در تب آواز جاری می شدم
بال در بال کبوتر می زدم
آن طرفتر ها کمی سر می زدم
با قناری ها غزل خوان می شدم
پشت هر آواز پنهان می شدم
آی مردم ! من غریبستانی ام
امتداد لحظه ی بارانی ام
شهر من آن سوتر از پروانه هاست
در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می دهد
هر که می آید به او گل می دهد
دشت های سبز و وسعتهای ناب
نسترن، نرگس، شقایق ، آفتاب
. دیروز از پشت بام آرزوهایم افتادم.
به گمانم پای چپم شکسته
چون قلبم به درد آمده و تند می زند.
امروزبه پشت بام آروزهایم رفتم
و از آن بالا به پایین نگاه کردم
ارتفاعش یک سانتی متر هم نمی شد

این دفعه اگه داشت بارون میومد از زیرش فرار نکن برو زیر بارون ببین چنتا از دونه های بارون رو میتونی بگیری اندازه قطره های بارونی که تونستی بگیری دوستم داری اندازه قطراتی که نتونستی بگیری دوست دارم .

نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ
© صبر
شب سردیست و من افسرده... راه دوریست و من خسته......... تیرگی هست و چراغی مرده.... سایه از سر دیوار گذشت......... غمی افزوده مرا بر غمها......... بی خبر امد تا با دل من........... قصه ها ساز کند پنهانی......... نیست رنگی که بگوید با من: اندکی صبر سحر نزدیک است... اندکی صبر سحر نزدیک است... اندکی صبر سحر نزدیک است... به یاد سهراب..... 
نوشته شده در شنبه 30 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
© اشکهای خداحافظی
دیگر چشمهایم اشكی ندارند كه بریزند ، همه اشكهایم به خاطر این دوری و فاصله از
چشمانم ریخته شد ، و چشمانم دیگر سویی ندارند

فكر میكردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای
كه دور دور رفته ای
اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم
و اشكهای خداحافظی را
نوشته شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 07:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ
© قسم
عزیزان این شعر از غزیز دوست داشتنیم سید نعمت قادری شاعر محبوب شهرمون (گچساران)
که متاسفانه من هنوز خدمتشون نرسیدم اما من عاشق شعراشم .خصوصا مجموعه شعر
و عشق هم میمیرد
من متمعنم از خرید این کتاب پشیمون نمی شید.از دوستای شهرستانی کسی طالب باشه من براتون می فرستم.
ایمیل من bonet_1386@yahoo.com
قسم میخورم به خودم
قسم می خورم به خدا
که دوست داشتن را
بهانه آشنایی کرد
قسم می خورم به خورشید
که تاریکی گناه را می پوشاند
قسم می خورم به خاک
که تعفن انسان را تحمل می کند
قسم می خورم به خیانت
که رفیق را برایم شناخت
و قسم می خورم به خودم
که هنوز دارم زندگی می کنم......
نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 07:01 ق.ظ
© چشمهای تو
چه فایده من اگر قشنگترین شعرهای عالم را بسرایم و تو با حجب و حیای خود فقط بگویی : خیلی قشنگند ! وقتی كه چشم های تو قشنگ تر از شعرهای من هستند و من هیچ وقت نتوانسته ام چشم در چشم تو بدوزم و بگویم : خیلی قشنگند !


نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در سه شنبه 10 آبان 1384 و ساعت 05:11 ق.ظ
© از دوست گلم سید نعمت قادری
دروغ گفتی نیوتن
تو...قانون اول نیوتن
برای آینده پای سکون گرفتی
برویم یا بمانیم؟
دغدغه ی ثانیه ها یی گیج
و سیلاب نور
مدام از غروب وحشی چشمانت
کورم کرده بود
خورده ای از احساسم را باد زد و برد
به سرزمین مردی که
سیبها سرش را کلاه گذاشتن
دروغ گفتی نیوتن!
هر چه نزدیکتر می روم دورتر می شود
و جاذبه فقط در خواب است
خوب من!
لااقل بیا با اتفاق عشق بیفتیم
تا ثابت شود
پیرمرد کلاه مخملی
همه ی افتادن سیب را
نفهمید...

نوشته شده در سه شنبه 26 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ
© یادم باشد
عشق بلندتر از آن است كه عشق حقیقی تر از آن است كه عشق یتیم تر از آن است كه یادم باشد حرفی نزنم كه دلی بلرزد...خطی ننویسم كه آزار دهد کسی را
زیر كوتاه نگاهی عتاب آور پامالش كنیم
پشت ابر حیاهای ناراستین پنهانش كنیم
به دست رودخانه روزگارش بسپاریم ....
نوشته شده در یکشنبه 24 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 03:10 ق.ظ
© کاش

آسمان!
کاش می توانستم ببوســـمت
آن هنگام که من بغض می کنم
و تو، به جای من اشک می ریزی...

این روزا نانوایی ها همه جوش شیرین میزنند . بیچاره فرهاد
نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 03:10 ق.ظ
© تقدیم به همه

دستت را به من بده
تا از تاریکی ها نترسیم
دستم را بگیر
تا از آتش بگذریم
آنان که سوختند همه تنها بودند !
نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 30 مهر 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ
© بانو
بس که در فکر تو بی صبر و قرارم بانو ترسم آخر به زمین سر نگذارم بانو اینکه عاشق شده ام حرف کمی نیست ولـی در بیانش به شما واهمه دارم بانو خواستم با همه سادگیم عرض کنــــــــــــم که در این واهمه تنها مگذار م بانو مدتی هست گرفتار خیــــــــــــالت شده ام و سرا پا به تب عشق دچارم بانو آخرین حرف من این است که دلتنگ تو ام پس بیا ای شبهه اینه وارم بانو
نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در چهارشنبه 27 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ
© عشق یعنی؟
من / عشق پاك یعنی سرزمین لحظه یعنی بیداد عشق من باختن عشق جان یعنی زندگی لیلی و قمار مجنون در عشق یعنی ... شدن ساختن عشق دل یعنی كلبه وامق و یعنی عذرا عشق شدن من عشق فردای یعنی كودك مسجد یعنی الاقصی عشق / من عشق آمیختن افروختن یعنی به هم عشق سوختن چشمهای یكجا یعنی كردن پر ز و غم دردهای گریه خون/ درد بیشمار عشق من یعنی الاسرار كلبه مخزن 
نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 7 آبان 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ
© دوستت دارم س
دلم به این همه آیینه رو نخواهد كرد بجز نگاه تو را جستجو نخواهد كرد پرندهای كه گرفتار پر زدن باشد به آب و دانه و آواز خو نخواهد كرد !
هــــوا آفتـــــابی سـت ..........مرا زیر چتــر خود ببر..........فقط زیر چتـــر تـو ..........باران می بارد
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1384 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
© به خاطر ؟
پرسیدی : به خاطر کی زنده هستی ؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو بهت گفتم به خاطر هیچ کس پرسیدی : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد میزد به خاطر تو با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچکی از تو پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشکهایت را تو چشمات دیدم که با یک صدای لرزان گفتی : به خاطر کسی که به خاطر هیچی زندس
راستی شما به خاطر چی؟ حطما نظر بدید

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1384 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ
© دوست داشتن
آری دوست داشتن زیباست گر چه پایان راه نا پیداست
من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
فروغ

گفتی محبت كن برو ... باشد خداحافظ ولی
رفتم كه تو باور كنی دارم محبت می كنم
نوشته شده در شنبه 15 مرداد 1384 و ساعت 02:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در یکشنبه 24 مهر 1384 و ساعت 10:10 ق.ظ
© غصه
آدم ها به هم گل می دهند ، چون معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است . كسی كه بكوشد صاحب گلی شود ، پژمردن زیبایی اش را هم خواهد دید . اما اگر به همین بسنده كند كه گلی را در دشتی بنگرد ، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشید ، با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است

دارم از تو می نویسم ، تو که غـــم داره نگات ،
اگه خواستی بگو ، تا بازم بگم برات
انقده میگم تا خسته شم از عشق تو شکسته شم.
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 04:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 07:01 ق.ظ
© ........
تقدیم به کسانی که بی هیچ جرمی آهسته تر از یاس به خواب رفته اند ...
امشب باران به میهمانی چشمانم آمده ...
خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن...
امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...
اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 04:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
© پرواز
وقتی كه دستای باد قفس مرغ گرفتار شكست ، شوق پروازُ نداشت
وقتی كه چلچله ها خبر فصل بهار می دادن ، عشق آوازُ نداشت
دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت ، واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلای دور ، دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور
اما لحظه ای رسید
لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید ، لحظه ای كه پنجره بغض دیوار شكست
نقش آسمون صاف میون چشاش نشست
مرغ خسته پر كشید و افق روشن دید ، تو هوای تازه ی دشت به ستاره ها رسید
لحظه ای پاك و بزرگ دل به دریا زد و رفت ، با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت
رفت ..........................
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 04:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در چهارشنبه 23 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ
© دلت می یاد(آجی )
آخه تو دلت میاد منو نخوای
چه جوری میتونی همراهم نیای
چه طوری میری روی دلم پامی ذاری
این دل عاشقمو دوباره تنها میذاری
آخه تو دلت میاد تو دلم غمها را مهمون بکنی
بهار قشنگمو نیای و خزون بكنیمیدونی اگه نباشی منو داغون میكنی
دل كوچیك منو دوباره مجنون میكنی
بیا كه بی وجود تو غم واسم یه عادته
عاشق چشم تو بودن برام یه جورعبادته

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 03:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
© برگرد(از دوست گلم روح الله)
رحمی بکن به حال من بینوا برگرد
شب و روزم چه بگویم همه تکراریست
یا چشم به راه تو یا کنم عذا برگرد
زخمی به سینه دارم و فقط تو میدانی
حالا بیا و زخم مرا بکن دوا برگرد
چیزی به رفتن من نیست تو خود میدانی
یک بار برای همیشه بیا بیریا برگرد
ساعت ز دست من افتاد و نیومدی آخر
صبرم تمام شد تو را خدا برگرد
شبگرد کوچه های خیال تو کجا رود آخر
کجا رواست بگو ترک آشنا برگرد
بگذار بگویم اگر چه بشکند قلبم
حیا بکن و بیا به سراع من، بی حیا برگرد
تا کی زدست تو ناله کنم بی وفا برگرد
نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1384 و ساعت 03:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در - و ساعت -
© دروغ
خونی که می ماسد به لبهای حقیقت
تفسیر خواهد کرد روزی رفتنم را
آنها که دروغ میگفتند،شما هم که راست نمی گویید،
پس تکلیف اندوههای به ظاهرکوچک من به عهده کدام رویای دست نخورده است؟
اصلا سهم مرا از زمین بی باور چه کسی میگیرد ؟
چه کسی بر ساعتهای نیامده ما دلالت میکند؟
از کجا معلوم پشت یکی از همین خوابهای شیرین،فرهاد منتظر نمرده باشد.
با این همه پنجره بی رویا آخر پلکی برای گشودن نداشته باشد ؟
حالا دارم متوجه میشوم .
نه اعتمادی به حرف و حدیسهای باد و نه به وعده های همیشه تو،
هیچکدام مرا از گورخانه هزار ساله نمی رهاند

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها
فقط برام دعا کنید اول خدا بعدا شما
نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1384 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در یکشنبه 1 آبان 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ