تبلیغات
***وبـــــــــلاگ همـــــــــــدم***
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
رسم عاشقی دروغ و خیانت نیست ، رسم عاشقی صداقت است پس سرلوحه و الگوی خود را صداقت قرار دهید .
***وبـــــــــلاگ همـــــــــــدم***


© من بارها نوشیده ام تک بیت چشمان تورا

چهارشنبه 21 تیر 1385

آبی تر از انم که بیرنگ بمیرم

از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم

من آمده بودم که تا مرز رسیدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم

آنكه چشمان تو را این همه زیبا میكرد

كاش از روز ازل فكر دل ما میكرد

یا نمی داد به تو این همه زیبایی را

یا مرا در غم عشق تو شكیبا میكرد.

مهربانم لطفاً اینجا منشین

بر ساحل زخمی دل ما منشین

تو طاقت موج نداری جانم

لطفی كن و روبروی دریا منشین

شاید آنروز كه نقاش خیال
روی پیشانی
ما

نقش كابوس زمان را می ریخت
رنگ مهتاب نبود
رنگ شب بود و سكوت
كه گره های ترك خورده ی عشق
روی تابوت زمان نقش شدند
نتوانستم من باز كنم
چون مرا در قفس دیگری از عشق بیانداخت به دام
و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدی
رنگ تقصیر نداشت
دست خلاق هنرمند جهان
قصه ی ما را با هم
روی یك بوم كشید

نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر 1385 و ساعت 01:07 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ

|+| نظر ها ()


©

شنبه 13 خرداد 1385

 

تقدیم به پرستوی سرزمین های جنوب او که یکروز از حوالی دلم تا شرقی ترین سمت عشق پرگشود:

....و به تو تقدیم می کنم که دلم را با حضور آسمانیت بازترین پنجره ی رو به خدا کرده ای

loveeeeeeeeee

وقتی سقف زندگی انقدر پایین بیاید كه تو ناگزیر به زیستن در انجنا باشی مرگ زیباترین پله صعود است

.

نوشته شده در شنبه 13 خرداد 1385 و ساعت 09:06 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© تقدیم به n

دوشنبه 12 دی 1384

محبوب من
رد پای مهر تو بر قلب گِلی من جای افتاده است.
بی تابم و منتظر ...


  

نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1384 و ساعت 08:01 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© سلام تقدیم به ..........

چهارشنبه 23 آذر 1384

چشم در این کلبه ویرانه بگردان..................شاید اثری از من دیوانه بیابی

چکیدم.

چکیدم به زمان خوردم،

هزار تکه شدم،

هزار بار کوچکتر از قبل،

از قطره.

روی سطحی کشدار

ساعــتم ایستاد،

قـلــــــــــــــــــــــــبم را نمیدانم.

عزیزانم درود و صد سلام ممنونم که با حضور سبزتان به کلبه ی  محقرم صفا میدهید

هر چند که:

یک دل شـکسـته با هـزار حـرف نگـفـته !!! چه فــایده؟؟؟

اول از همه تبریک میگم روز دانشجو را به همه دانشجویان....

***تقدیم به همه همکلاسیام*****

در دل من کسی است


که تا درخشش آخرین ستاره


تا پژمردن آخرین گل


و فرو افتادن آخرین برگ


دوستش دارم...

نوشته بود:
آن قدر گریه کن که از اشک هایت

دریایی سازی
...
در آن دریا شنا کن

و از زندگی بگذر
و من انقدر گریه کردم

و باز هم انقدر گریه کردم

تا شاید از زندگی بگذرم

اما افسوس اشکهایم

نه دریا شدند و نه رودی کوچک

اشکهایم همه پاک شدند

و من ساده و کودکانه

خیره شدم به چشمهایم

و از زندگی خواستم که از من بگذرد

چرا که تاب و توان گذشتن از زندگی را من ندارم
اشکهایم همه پاک شدند

و من از او می خواهم

که دیگر نگوید از زندگی بگذر

چرا که من تازه متولد شده ام!

نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1384 و ساعت 03:12 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© بالاخره یه روز این دلتنگیها نابود میشه و از یاد میره

جمعه 18 آذر 1384

زندگی گفت:

که آخر چه بود حاصل من؟

عشق فرمود:

تا چه بگوید این دل من؟

عقل نالید:

کجا حل شود این مشکل من؟

مرگ خندید:

در این خانه ویرانه من.

رویـــــــــــش

من از تبار وحشی کوه ها،

از عرفان زمزمه های چشمه،

من از التماس نقره ای سپیدارم.

معشوق را در میان شالیزارها بو می کشم،

کودکی می آید،

پاورچین،پاورچین، از کنار طراوت کاهگلی ام

می گذرد،

و مستانه در میان شاخه های بلوغ میخندد.

انتطار شکوفه،

در گوش بوته بامداد می پیچد.

و من از مشرقِ بودن،طلوع می کنم.

اما من میگویم

یادت می آید زیر آن سپیدار بلند گفتی :

چشمانت سایه سار تنهایی من است؟!!!

من هنوز...

زیر آن سپیدار نقش چشمانت را ترسیم می كنم

او هم اینجا تنهاست آزادی در سرزمین عادت،

من از کنار آزادی گذشتم،من سکوت را شکستم،

من حرمت تاریکی را نفهمیدم،

من آسمان ندیدم،

من رویش جوانه ندیدم،

من طلوع ندیدم،

من جوانم،اما جوانی ندیدم. 

یک روز از من خواهی پرسید که:

کدام را بیشتر دوست داری(تو، یا زندگی خودم)

و من جواب خواهم داد:

زندگـیــــــــــــــــــــــــم.............

و تو مرا ترک می کنی

بون اینکه بدانی، تویی زندگی من

و من هــــــــــــم......

قایقی خواهم ساخت، I shall build a boat
خواهم انداخت به آب. I shall cast it in the water
دور خواهم شد از این خاك غریب I shall sail away from this strange earth
كه در آن هیچ‌كسی نیست كه در بیشه عشق Where no one awaken the
قهرمانان را بیدار كند. heroes in the wood of love

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 و ساعت 08:05 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© غصه نخور

یکشنبه 13 آذر 1384

LL_OMID

 

 هی نشین غصه نخور رفته که رفته..اگه دوست داشت نمی رفت اونکه رفته..بی خیالش مگه چند

سال تو جوونی..بی خیالش مگه چند سال تو می مونی..بی خیالش اینا رسمه روزگاره..همشون کاره خداس حکمتی داره..

LL_OMID

من یقین دارمكه تو همزاد منی!
و تو را در همه جا میبینم
باورم هست كه هر لحظه تو در یاد منی!
منن یقین می دانم كه مرا می بینی
و سرا پای وجود تو مرامی خواند
و در این محض سكوت،تو سرا پا فریاد!

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در چهارشنبه 21 تیر 1385 و ساعت 02:07 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© ایدی من

یکشنبه 6 آذر 1384

ll_omid


ولی تا دلم با ll_omid پرید

به اتش کشیدند بال مرا


عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست.

عشق آنست که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچ  وقت نداند که چرا خیس نشد..........


نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1384 و ساعت 11:11 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 10 آذر 1384 و ساعت 02:12 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© باران

جمعه 27 آبان 1384

وای باران

باران !  شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من آما

چه کسی نقش ترا خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

باران!

پر مرغان نگاهم را شست..

 

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز

فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی


کاش میتونستیم از محبت هایی که خودمون هم خوب میدونیم سرابه دل بکنیم
کاش به سراب دل نمی بستیم
کاش اینقذر تنها نبودیم
کاش ساحلی بود که در آن آرام میگرفتیم
کاش از عشق های یک طرفه بیزاری و دوری میجستیم
کاش عشق واقعی برای ما وجود داشت
کاش مجبور نبودم عاشق خیالی بسازم
کاش همه چیز های خوب وجود داشت :
مثل عشق واقعی-مثل آرامش واقعی نه یک دوستی شبیه قرص مسکن
-
مثل کسی که به آدم نیاز داشته باشهو فقط اونو نه کسه دیگه ای رو دوست داشته باشه

مثل یک عشق عاقلانه نه از روی حماقت یا تنهایی
-
مثل آرامش ابدی
مثل خنده از ته دل
خندهای که من مدت هاست آن را از یاد برده ام


فریادی

ودیگرهیچ

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پابرسر یاس بتواندنهاد..........................


راستی !
بیا ایندفه که داره بارون می یاد بریم پشت پنجره و به درد دل آسمون گوش کنیم .
وقتی شب می شه بیا دوتایی به ستاره ها نگاه کنیم .
وقتی می خواهیم بخوابیم بیا با هم به ماه ؛ شب به خیر بگیم .
و و قتی صبح می شه ؛ بیا طلوع خورشید را که پر از عشقه با هم نگاه کنیم !

باشه که عاشق بمونیم !
تا آخرش !


نوشته شده در جمعه 27 آبان 1384 و ساعت 10:11 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 10 آذر 1384 و ساعت 02:12 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© دارم از تو می نویسم................

چهارشنبه 18 آبان 1384

عاشقی

یه دل دریایی می خواد تا همه خطاهای معشوقت رو توش غرق كنی.

عاشقی

یه دنیا محبت می خواد كه باید روز به روز اونو گسترده تر كنی.

 عاشقی

 یه قلب می خواد كه تو هر ضربانش یه بار اسم معشوقت رو بشنوی.


 عاشقی

یه چشم می خواد برای خوندن خط به خط كتاب دل معشوق.

 عاشقی

 پایی می خواد برای دویدن به هر كجایی كه معشوق هست .

عاشقی

صدایی می خواد برای خوندن از عشق ، هر چقدر كه بد باشه .


عاشقی

 صداقتی می خواد برای گفتن جمله مقدس دوستت دارم .

عاشقی

 از خود گذشتگی می خواد برای به آرامش رسیدن معشوق .

عاشقی

 صبر می خواد برای تحمل روزهای سخت دوری از معشوق .

حالا گرفتی که عاشقی چی چی میخواد؟؟؟

شاد باشی و رها.

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1384 و ساعت 01:11 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در سه شنبه 20 تیر 1385 و ساعت 01:07 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© كودكی ها...من

سه شنبه 17 آبان 1384

دل ساده ات را بر می داری

بر می گردی به دنبال قافله

لابه لای قصه های همه

به دنبال کوچه های کودکی ات

گم می شوی در رایانه

سرگردان و ...سرگردان

آنقدر در کودکی های شنل قرمزی ات می مانی

که فقط«سندبادها»برایت  چت می زنند.


فراموش نکن!

چرا که فراموش شدگان هیچگاه فراموش کننده گان خود را فراموش نمی کنند.

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان 1384 و ساعت 10:11 ق.ظ توسط : آیناز
ویرایش شده در یکشنبه 6 آذر 1384 و ساعت 09:11 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© زادگاهم...من

یکشنبه 15 آبان 1384

فروغ میگه:

در اضطراب دستهای پر

آرامش دستان خالی نیست

خاموشی ویرانه ها زیباست...

و من باید به تمام نداشته هام دلخوش باشم وقتی که دست دوست بر شانه ام جون خنجر ی نقش می زند.


در اولین زیارت از زادگاهم

گناه شرمسار مادرم را

از دیوارها میکنم

و آنجا که نبضم کوبیدن آغازید سرودی اینگونه آغاز می کنم:

من تماشاگر کت بسته ی زمان خویشم.

در دستهای روشنم

شهوت گره شدن و کوبیدن نیست

عربده نمی کشم

وافتخار کشتن آدمها را ندارم

که بر سفره ی قانون برتری انسانهای نر

پروار نشده ام

من مرد نیستم

من مرد نیستم...

نالیدن من نه از درد.از بیم زوال درد است

او که از زخم دوست بنالد

در مهر دوست نامردست


پرنده سرما زده بر من فرود آی!

دانه ی گندمی که در راهم گم کردی

در قلبم خوشه کرد.

فروغ


نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 12:11 ب.ظ توسط : آیناز
ویرایش شده در دوشنبه 16 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© هدیه

پنجشنبه 12 آبان 1384

سلام...

با چشمایی که خدا یه روزی یه جایی جا گذلشت و اون دستایی که باباییم بهم هدیه داده اول از همه میگم سلام بابا لنگ دراز من...

(سی) 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 08:11 ق.ظ توسط : آیناز
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ

|+| نظر ها ()


©

پنجشنبه 12 آبان 1384

 dovomin kasi ro ke miyay dost dashte bashi va az tajrobehaye ghabli estefade koni deleto bad tar mishkane va mizare mire ... badesh dige hich chi barat mohem nist.va az in be bad mishi on adami ke hich vaght nabodi.dige doset daram vasat rangi nadare......va age ye adame khob bahat dost beshe,to delesho mishkani ke entegahem khodeto begiri,va on mire ba yeki dige... in toriye ke dele hameye adamaye jahan mishkane

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 06:01 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© درود بر ع ش ق

پنجشنبه 12 آبان 1384

درود بر عشق

 

آنگاه که نام تو را برای اولین بار بر زبانم جاری کردم هیچ نمی فهمیدم

اکنون نیز هیچ نمی فهمم اما

صدایت میکنم چون مرا میخوانی

چون جایی درون قلبم آشیانه داری

چون جزئی از وجود منی

و امروز پس از ماه ها فهمیدم که چقدر از تو فاصله داشتم .

پس این چیست درون قلبم ؟ !!

که میداند؟

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ توسط : آیناز
ویرایش شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© اخرین برگ

چهارشنبه 11 آبان 1384

من آخرین برگم ، در حلقه شن باد!

میراث خاكستر ، از جنگل فریاد ؛

من آخرین نامم ، بر دفتر دریا !

محكوم به بیداری ، در این شب یلدا !

دلدار دل مرده ، تكرار عصیانم !

در مسلخ شیطان آواز انسانم !

ای بهترین فصل ، این خواب آشفته !

اسم تو معنای رویای ناگفته !

در بند تاریكی پایبند پروازم !

ای بهترین پایان از نو بیاغازم !

آمیزه نور پروانه ؤ ایثار !

من را ببر از شب ببر تا لحظه دیدار !

بیتاب رقصیدن ، بر بام اندوهم !

آرامش طوفان ، تنهایی كوهم !

تحقیر پاییزم ، معنای روییدن !

تو عطر آرمش ، من میل بوییدن !

ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-

شاد باشین


نبینم گریه کنی هی زارو زار، نبینم دل بکنی از روزگار  
نبینم چشمای گریونه تورو، نبینم حاله یریشونه تو رو
  

برای ابراز عشق  
اندازه ی نداشتم  
اگر كردم جسارت  
من چاره ی نداشتم
  


میدونی فاصله بین انگشتهات واسه چیه؟  
واسه اینه كه یه نفر دیگه با انگشتهاش این جای خالی رو پر كنه و تا ابد بتونه دستتو بگیره.
  

نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1384 و ساعت 06:11 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© تقدیم به بچه های تیم سینا به امید قهرمانی

یکشنبه 8 آبان 1384

نمیدونم باید از کجا شروع کنم ؛

دلم می خواست یه نقطه ی شروعی توی صفحه ی شطرنج این ثانیه ها بود و من مهره ی سکوت رو حرکت می دادم اما هر چه هست فقط خونه های سیاهه !!

فقط می گم ...

راز عاشقی تنها یه عشق تو زندگیش داره که اونم خیلی دوست داره

اگه واقعا اونم بخواد منتظر خوندن نظر خوشگلش هستم

راز عاشقی...


همه ی هستی من آیه ی تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحر گاه شگفتن ها و رستن ها ی ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا فریاد می کشم ؛ آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

....


بگو که گل نفرستد کسی به خانه من

که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من

عزیزم ........

عزیزم ........

به شوق روی تو من زنده ام خدا داند

برای زیستن اینک تویی بهانه من

عزیزم .......

عزیزم .......

بهتر است غرورتان را به خاطر كسی كه دوستش دارید از دست بدهید تا این كه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید


از هفت روز هفته شش روزش را به تو میدهم

و یک روزش را نگاه میدارم تا انتظارت را بکشم.......


آنقدر با اتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای ارام جان یا ساختم یا سوختم


گفتم چگونه می کشی و زنده می کنی ...

از یک نگاه کشت و نگاه دگر نکرد


دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

خسته ام از عشق هم خسته


در غروب ساحل...

فقط عکس تو در میان اشکم بود


نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© **تقدیم به ..**

شنبه 7 آبان 1384

خوشبختی

می شود سر راه
به هر درختی که رسیدیم
لبخندی هدیه کنیم
می توان برداشت مترسک ها را
از مزرعه دل هامان
دیر نشده هنوز
می توان جاری کرد احساس را
لای انگشتان بهار
می توان سنگ را هم دوست داشت
و به زیبا بودن شاخه علفی شهادت داد
بیائید بخوانیم با یکدیگر
سرود مهربانی را
برای گل های حیات
خوشبختی ها مان شاید
پشت لبخند گلدانی پنهان است....

کاش می توانستم مثل کودکیم اشک بریزم
و بهانه بگیرم .
کاش می توانستم در دامن شوق شیطنت کنم
و کسی سرزنشم نکند .
اما حالا آنقدر بزرگ شده ام که حتی در خودم
جا نمیگیرم .
کاش می توانستم سکوت را بشکنم
و احساسم را در زلال آب
حل کنم .
ای کاش کلمات یاریم میکردند .
اما افسوس ...


دلهای پاک هیچ گاه راحتی و خوشی ندارند.زیرا خوشی و راحتی خود را در راه اعتلا و ترقی دیگران فدا کرده اند


اگر بتوانم مانع شکستن حتی یک دل شوم،آنوقت زندگیم به بیهودگی سپری نشده است.

میتوان با یک گلیم کهنه هم
روز را شب کرد و شب را روز کرد
می توان با هیچ ساخت
می توان صد بار هم
با لبی خندانتر از یک شاخه گل
مهربانی را، خدا را، عشق را تفسیر کرد
می توان بی رنگ بود
همچو آب چشمه ای پاک و روان
می توان در فکر باغ و دشت بود
عاشق گل دشت بود
می توان در دفتر فردا نوشت
خوبی از هر چیز دیگری بهتر است


مادربزرگ
گم كرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

مرحوم حسین پناهی


نوشته شده در شنبه 7 آبان 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 07:01 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© سکوت آیینه

جمعه 6 آبان 1384

خداوندا !

          قدرتی ده که هیچگاه دوست داشتن را به عشق نیالایم

         و رحمتی کن که آتش سوزان عشق  را با  سردی و  یکنواختی 

         دوست داشتن خاموش نشود. 

این شعر هم از دوست خوبم م حضرتی نژاد

سکوت آیینه میل شکستگی دارد

دلم به قدر نگاه توخستگی دارد

بخوان که یمن صدایت همیشه آغازیست

بیا همیشه حضورت خجستگی دارد

طناب محکم عشق است بین ما ، اما

زمانه قصد فریب و گسستگی دارد

ترانه های دلم را به پات میریزم

نرو، برای دلم  سرشکستگی دارد

خلاصه فاصله بین من و تو  جایز نیست

همیشه عشق هراس از دو دستگی دارد

تمام دارو ندارم، تمام هستی من

به چشمان سیاه تو بستگی دارد

کاش می دانست که ...
هنوز هم دلم با کسی نیست
هنوز هم همان تنها ترینم...

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو دائما بر در دل حاضر است

روزن دل برگشا  حاضر و هشیار باش

نوشته شده در جمعه 6 آبان 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 7 آبان 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© تقدیم به .......

پنجشنبه 5 آبان 1384

یه عاشق هیچ وقت از غم جدایی نمی هراسه

چرا .............

چون اگه معشوقه ، معشوقه باشه ساز جدایی نمیزنه

----------------------------------------

یك صد گل سرخ و یك گل نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم


کاش می شد خالی از تشویش شد
برگ سبز تحفه درویش شد
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می امد کنارش می نشست
کاش من هم یک قناری می شدم
در تب آواز جاری می شدم
بال در بال کبوتر می زدم
آن طرفتر ها کمی سر می زدم
با قناری ها غزل خوان می شدم
پشت هر آواز پنهان می شدم
آی مردم ! من غریبستانی ام
امتداد لحظه ی بارانی ام
شهر من آن سوتر از پروانه هاست
در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می دهد
هر که می آید به او گل می دهد
دشت های سبز و وسعتهای ناب
  نسترن، نرگس، شقایق ، آفتاب


 .  دیروز از پشت بام آرزوهایم افتادم.
به گمانم پای چپم شکسته
چون قلبم به درد آمده و تند می زند.
امروزبه پشت بام آروزهایم رفتم
و از آن بالا به پایین نگاه کردم
ارتفاعش یک سانتی متر هم نمی شد


این دفعه اگه داشت بارون میومد از زیرش فرار نکن برو زیر بارون ببین چنتا از دونه های بارون رو میتونی بگیری اندازه قطره های بارونی که تونستی بگیری دوستم داری اندازه قطراتی که نتونستی بگیری دوست دارم  .

نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© صبر

شنبه 30 مهر 1384

شب سردیست و من افسرده...

راه دوریست و من خسته.........

تیرگی هست و چراغی مرده....

سایه از سر دیوار گذشت.........

غمی افزوده مرا بر غمها.........

بی خبر امد تا با دل من...........

قصه ها ساز کند پنهانی.........

نیست رنگی که بگوید با من:                  

اندکی صبر سحر نزدیک است...

اندکی صبر سحر نزدیک است...

اندکی صبر سحر نزدیک است...

به یاد سهراب.....

dream_boy10001

  

 

نوشته شده در شنبه 30 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© اشکهای خداحافظی

جمعه 29 مهر 1384

دیگر چشمهایم اشكی ندارند كه بریزند ، همه اشكهایم به خاطر این دوری و فاصله از

چشمانم ریخته شد ، و چشمانم دیگر سویی ندارند

ssssssssssssssssssssssssssssss

فكر میكردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای

 كه دور دور رفته ای

 اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم

 و اشكهای خداحافظی را

نوشته شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 07:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© قسم

چهارشنبه 27 مهر 1384

عزیزان این شعر از غزیز دوست داشتنیم سید نعمت قادری شاعر محبوب شهرمون (گچساران)

که متاسفانه من هنوز خدمتشون نرسیدم اما من عاشق شعراشم .خصوصا مجموعه شعر

  و عشق هم میمیرد

من متمعنم از خرید این کتاب پشیمون نمی شید.از دوستای شهرستانی کسی طالب باشه من براتون می فرستم.

ایمیل من bonet_1386@yahoo.com

قسم میخورم به خودم

قسم می خورم به خدا

که دوست داشتن را                      

بهانه آشنایی کرد                  

قسم می خورم به خورشید

که تاریکی گناه را می پوشاند           

     

قسم می خورم به خاک                   

                 

که تعفن انسان را تحمل می کند    

قسم می خورم به خیانت                                        

که رفیق را برایم شناخت                    

 و قسم می خورم به خودم   

که هنوز دارم زندگی می کنم...... 

sssssssssssssssssss  

                               

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 07:01 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© چشمهای تو

چهارشنبه 27 مهر 1384

چه فایده من اگر قشنگترین شعرهای عالم را بسرایم و تو با حجب و حیای خود فقط بگویی : خیلی قشنگند ! وقتی كه چشم های تو قشنگ تر از شعرهای من هستند و من هیچ وقت نتوانسته ام چشم در چشم تو بدوزم و بگویم : خیلی قشنگند !

نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در سه شنبه 10 آبان 1384 و ساعت 05:11 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© از دوست گلم سید نعمت قادری

سه شنبه 26 مهر 1384

 

دروغ گفتی نیوتن

تو...قانون اول نیوتن

برای آینده پای سکون گرفتی                                   

برویم یا بمانیم؟                    

دغدغه ی ثانیه ها یی گیج                                                       

و سیلاب نور                                      

مدام از غروب وحشی چشمانت

کورم کرده بود

خورده ای از احساسم را باد زد و برد                       

به سرزمین مردی که

سیبها سرش را کلاه گذاشتن               

دروغ گفتی نیوتن!                                                        

هر چه نزدیکتر می روم دورتر می شود    

و جاذبه فقط در خواب است    

خوب من!                                                                  

لااقل بیا با اتفاق عشق بیفتیم                    

تا ثابت شود                        

پیرمرد کلاه مخملی                               

همه ی افتادن سیب را        

نفهمید...

ssssssssssssssssssss

نوشته شده در سه شنبه 26 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© یادم باشد

یکشنبه 24 مهر 1384

عشق

 بلندتر از آن است كه
زیر كوتاه نگاهی عتاب آور پامالش كنیم

عشق

 حقیقی تر از آن است كه
پشت ابر حیاهای ناراستین پنهانش كنیم

عشق

 یتیم تر از آن است كه
به دست رودخانه روزگارش بسپاریم ....


یادم باشد

حرفی نزنم كه دلی بلرزد...خطی ننویسم كه آزار دهد کسی را

 

یادم باشد ...... یادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....وتنها دل ما دل نیست....یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر و جواب....دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم....یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم....و برای سیاهی ها نور بپاشم....یادم باشد از چشمه.....درسِِ خروش بگیرم.....و از آسمان درسِ پـاك زیستن.........یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد........باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند ..... یادم باشد ...................................... 

نوشته شده در یکشنبه 24 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 03:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© کاش

پنجشنبه 21 مهر 1384

آسمان!

کاش می توانستم ببوســـمت

آن هنگام که من بغض می کنم

و تو، به جای من اشک می ریزی...

این روزا نانوایی ها همه جوش شیرین میزنند . بیچاره فرهاد

نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 03:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© تقدیم به همه

پنجشنبه 21 مهر 1384

من از این شهر غریب یک شبانگاه سفر خواهم کرد ؛
میروم پاورچین. در خم هر کوچه اش ؛
بی محابا گذر خواهم کرد هرچه گویند بگویند مرا باکی نیست ؛ چون من از زمزمه شهر گذر خواهم کرد
با دو چشم گریان ! شب و تاریکی آن را سحر خواهم کرد
می روم چون که گذشتن زیباست
من از این عالم خاکی ؛
به شبی نیمه شبی یا که سحرگاه سفر خواهم کرد

دستت را به من بده
تا از تاریکی ها نترسیم
دستم را بگیر
تا از آتش بگذریم
آنان که سوختند همه تنها بودند !

نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 30 مهر 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© بانو

یکشنبه 17 مهر 1384

بس که در فکر تو بی صبر و قرارم بانو

ترسم آخر به زمین سر نگذارم بانو

اینکه عاشق شده ام حرف کمی نیست ولـی

در بیانش به شما واهمه دارم بانو

خواستم با همه سادگیم عرض کنــــــــــــم

که در این واهمه تنها مگذار م بانو

مدتی هست گرفتار خیــــــــــــالت شده ام

و سرا پا به تب عشق دچارم بانو

آخرین حرف من این است که دلتنگ تو ام

پس بیا ای شبهه اینه وارم بانو

نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در چهارشنبه 27 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© عشق یعنی؟

شنبه 12 شهریور 1384

من / عشق

پاك                  یعنی

سرزمین                      لحظه

یعنی                                 بیداد

عشق                                    من 

باختن                                                          عشق

جان                                                                        یعنی

زندگی                                                                             لیلی و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق یعنی ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      یعنی

كلبه                                                                           وامق و

یعنی                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فردای                                یعنی

كودك                          مسجد

یعنی               الاقصی

عشق /  من

 

عشق                                           آمیختن                                            افروختن

یعنی                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهای                        یكجا                    یعنی                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهای                گریه

خون/ درد                                                    بیشمار

 

عشق                                     من

یعنی                             الاسرار

كلبه                    مخزن

ssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssss

نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 7 آبان 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© دوستت دارم س

سه شنبه 18 مرداد 1384

دلم به این همه آیینه رو نخواهد كرد

 

بجز نگاه تو را جستجو نخواهد كرد

 

پرنده‌ای كه گرفتار پر زدن باشد

 

به آب و دانه و آواز خو نخواهد كرد

!

dream_boy10001

هــــوا آفتـــــابی سـت ..........مرا زیر چتــر خود ببر..........فقط زیر چتـــر تـو ..........باران می بارد

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1384 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© به خاطر ؟

دوشنبه 17 مرداد 1384

پرسیدی : به خاطر کی زنده هستی ؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو بهت گفتم به خاطر هیچ کس پرسیدی : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد میزد به خاطر تو با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچکی از تو پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشکهایت را تو چشمات دیدم که با یک صدای لرزان گفتی : به خاطر کسی که به خاطر هیچی زندس

راستی شما به خاطر چی؟ حطما نظر بدید

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1384 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© دوست داشتن

شنبه 15 مرداد 1384

آری دوست داشتن زیباست گر چه پایان راه نا پیداست
من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
فروغ

گفتی محبت كن برو ... باشد خداحافظ ولی
رفتم كه تو باور كنی دارم محبت می كنم

نوشته شده در شنبه 15 مرداد 1384 و ساعت 02:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در یکشنبه 24 مهر 1384 و ساعت 10:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© غصه

چهارشنبه 12 مرداد 1384

آدم ها به هم گل می دهند ، چون معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است . كسی كه بكوشد صاحب گلی شود ، پژمردن زیبایی اش را هم خواهد دید . اما اگر به همین بسنده كند كه گلی را در دشتی بنگرد ، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشید ، با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است

دارم از تو می نویسم......

دارم از تو می نویسم ، تو که غـــم داره نگات ،
اگه خواستی بگو ، تا بازم بگم برات
انقده میگم تا خسته شم از عشق تو شکسته شم.

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 04:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 07:01 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© ........

چهارشنبه 12 مرداد 1384

 

تقدیم به کسانی که بی هیچ جرمی آهسته تر از یاس به خواب رفته اند ...

امشب باران به میهمانی چشمانم آمده ...

خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن...

امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 04:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© پرواز

چهارشنبه 12 مرداد 1384

 

وقتی كه دستای باد قفس مرغ گرفتار شكست ، شوق پروازُ نداشت

وقتی كه چلچله ها خبر فصل بهار می دادن ، عشق آوازُ نداشت

دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت ، واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت

شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلای دور ، دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور

اما لحظه ای رسید

لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید ، لحظه ای كه پنجره بغض دیوار شكست

نقش آسمون صاف میون چشاش نشست

مرغ خسته پر كشید و افق روشن دید ، تو هوای تازه ی دشت به ستاره ها رسید

لحظه ای پاك و بزرگ دل به دریا زد و رفت ، با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت

رفت ..........................

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 04:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در چهارشنبه 23 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© دلت می یاد(آجی )

چهارشنبه 12 مرداد 1384

آخه تو دلت میاد منو نخوای

چه جوری میتونی همراهم نیای

چه طوری میری روی دلم پامی ذاری

این دل عاشقمو دوباره تنها میذاری

آخه تو دلت میاد تو دلم غمها را مهمون بکنی              

بهار قشنگمو نیای و خزون بكنی

میدونی اگه نباشی منو داغون میكنی

دل كوچیك منو دوباره مجنون میكنی

بیا كه بی وجود تو غم واسم یه عادته

عاشق چشم تو بودن برام یه جورعبادته

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 03:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© برگرد(از دوست گلم روح الله)

سه شنبه 11 مرداد 1384

تا کی ز دست تو ناله کنم بی وفا برگرد

                                          رحمی بکن به حال من بینوا برگرد

شب و روزم چه بگویم همه تکراریست

یا چشم به راه تو یا کنم عذا برگرد

زخمی به سینه دارم و فقط تو میدانی

حالا بیا و زخم مرا بکن دوا برگرد

چیزی به رفتن من نیست تو خود میدانی

یک بار برای همیشه بیا بیریا برگرد

ساعت ز دست من افتاد و نیومدی آخر

صبرم تمام شد تو را خدا برگرد

شبگرد کوچه های خیال تو کجا رود آخر

کجا رواست بگو ترک آشنا برگرد

بگذار بگویم اگر چه بشکند قلبم

حیا بکن و بیا به سراع من، بی حیا برگرد

 

تا کی زدست تو ناله کنم بی وفا برگرد

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1384 و ساعت 03:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© دروغ

سه شنبه 11 مرداد 1384

 

خونی که می ماسد به لبهای حقیقت

تفسیر خواهد کرد روزی رفتنم را

آنها که دروغ میگفتند،شما هم که راست نمی گویید،

پس تکلیف اندوههای به ظاهرکوچک من به عهده کدام رویای دست نخورده است؟

اصلا سهم مرا از زمین بی باور چه کسی میگیرد ؟

چه کسی بر ساعتهای نیامده ما دلالت میکند؟

از کجا معلوم پشت یکی از همین خوابهای شیرین،فرهاد منتظر نمرده باشد.

با این همه پنجره بی رویا آخر پلکی برای گشودن نداشته باشد ؟

حالا دارم متوجه میشوم .

نه اعتمادی به حرف و حدیسهای باد و نه به وعده های همیشه تو،

هیچکدام مرا از گورخانه هزار ساله نمی رهاند

 

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

                     فقط برام دعا کنید اول خدا بعدا شما

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1384 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : فرهاد ۰۷۴۲
ویرایش شده در یکشنبه 1 آبان 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


body
تقدیم به شما